تبليغاتX
@@علمی-تفریحی-آموزشی@@ - چند داستان خواندنی
یاداشت های مفید
 چند داستان خواندنی
 
مردي درجهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .
فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
__________________
 
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد و آشفته عصباني. نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد،آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرددلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت:«عزيزم يك روز ديگر هم رفت،تمام روز را به بد و بيراه گفتن وجار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن!»
لابه لاي حق حقهايش گفت فقط يك روز؟با يك روز چكار مي توان كرد؟ خدا گفت:«آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است و انكه امروز را در نمي يابد هزاران سال هم به كارش نمي آيد».
و آنگاه خداوند سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:«حال برو و زندگي كن»!
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد ... ، بعد با خود گفت:وقتي فردايي نيست نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ ، پس بگذار اين مقدار زندگي را نيز مصرف كنم. آنگاه شروع به دويدن كرد ، زندگي به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و آن را بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا آخر دنيا بدود مي تواند بال بزند و آسمان را فتح كند و پا روي خورشيد بگذارد...او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد و مقامي به دست نياورد آما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد و كفش دوزكي را تماشا كرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنان كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و گريه كرد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا تا هزار سال براي او نوشتند و نوشتند و...
__________________
 
روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد : او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت. ندايي آسماني فرمود : با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند.
 
کبوتر گفت: لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام. تو آن را از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟ آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست.
 
سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت .
 
آن گاه آن نداي آرانش بخش نداي آسماني فرمود : ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي. باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي.
 
کبوتر خيره در كار خداي خود ماند.
 
نداي آسماني اضافه كرد : چه بسيار بلاهايي که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي. اشک در ديدگان کبوتر نشسته بود و ناگاه صداي هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.
 
آن چه که هستي هديه خداوند به توست و آن چه که مي شوي هديه تو به خداوند است.
__________________
 
 
داستان " سگ و اسب "
(وفا تا سر حد مرگ)
 

یکی از نویسندگان معروف چنین شرح می دهد:
 
پدر بزرگ من حکیم بود. او در دوران پیری اش به یکی از شهرستان ها رفت و در آن جا اقامت کرد. برای معالجه بیمارانش و رفتن به آبادی های اطراف، یک ارابه تک اسبی داشت و یک سگ هم نگهداری می*کرد. اسب و سگ همدیگر را خیلی دوست داشتند. به یکدیگر اخت شده بودند و با هم بازی می کردند. پدربزرگم وقتی سوار ارابه اش می شد و به راه می افتاد، سگ نیز دنبال ارابه حرکت می کرد.
گاهی پدربزرگم که می دانست باید به جاهای دوری برود، برای این که سگش خسته نشود، به ما سفارش می کرد که سگ را در طویله ببندیم تا دنبال ارابه نرود. ما هم همین کار را می کردیم ولی وقتی پس از یکی دو ساعت او را آزاد می کردیم، جای پاهای اسب را بو می کرد و به راه می افتاد. همیشه آن قدر می رفت تا بالاخره اسب را پیدا می کرد و با هم به خانه بر می گشتند.
 
مدتی به این منوال گذشت تا این که پدربزرگم بر اثر کهولت دیگر قادر به رفتن به آبادی های دیگر و معالجه بیماران نبود. پس تصمیم گرفت ارابه را به همراه اسبش بفروشد. خریدار ارابه، چندین شهر دورتر اقامت داشت و می خواست اسب و ارابه را به آن جا ببرد. ما چون می دانستیم سگ مان هم به دنبال آن ها می رود، او را به مدت 3 روز بستیم. در این مدت سگ خیلی بی تابی می کرد ولی تصمیم نداشتیم او را باز کنیم. تا این که بعد از 3 روز بالاخره او را آزاد کردیم. به محض آزاد شدن، سگ شروع کرد به دنبال اسب گشتن. او به جاهای بسیار دور می رفت و بی نتیجه باز می گشت.
حدود 15 روز مداوم، کار هر روز سگ مان همین بود. تا این که یک روز رفت و دیگر برنگشت. هر کجا را که فکر می کردیم، به دنبالش گشتیم ولی هیچ نشانی از او نبود.
تا این که حدود یک ماه و نیم بعد، خبر سگ مان را از خریدار ارابه شنیدیم. سگ مان بعد از طی مسافت 600 کیلومتر، سرانجام اسب را پیدا می کند و به داخل خانه ای که او در آن جا بوده می رود. وقتی از در خانه وارد می شود، چنان خسته بوده که زیر پاهای اسب افتاده و همان جا می*میرد . . .
__________________
 
 
فقط خداست که می داند
 
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند
__________________
 
به هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از ان سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید: (زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلون مقداری زیادی پوستین میریزد.پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.ناپلون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)ناپلون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((آماده.............هدف...... ........))در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمی میگوید((حالا میفهمی که چه احساسی داشتم)).
__________________
 
 
 
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
__________________
 
 
در روزگاران بسیار،دور وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،
فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر از کسل تر از همیشه.
ناگهان زکاوت ایستاد وگفت:بیایید یک بازی کنیم،مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم می گذارم.و از انجایی که هیچکس دلش نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد.همه قبول کردند او چشم بگذارد به دنبال انها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن 1...2...3... همه رفتند تا جایی پنهان شدند.لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی گشت .هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیر سیگی پنهان می شوم،اما به ته دریا رفت.طمع داخل کیسه ای که خورش دوخته بود مخفی شدودیوانگی مشغول شمردن بود 79،81،همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانم پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به پایان شمارشش نزدیک می شد 95 ...96...7 .. هنگامی که دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته ی گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد ،دارم میام...دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان است.دروغ ته دریاچه. هوس در مرکز زمین.یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیداکنی
و او پشت بوته ی گل رز است.دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درختی کند و باشدت و هیجان زیادی او را در بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون امد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود. دیوانگی گفت من چه کرده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟؟عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو و این گونه است که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.....
 

 
 
 
|+| نوشته شده توسط ارشاد در دوشنبه سی ام دی 1387  |
 
 
بالا